سلام حدود به سه سال ونیمه بادخترخانومی اشناشدم ایشون مغازه ای کار میکنن که کنار مغازه ی من هست زیباهستن و خیلی زحمت میکشن بنده عاشقشون شدم و پیشنهاد ازدواج بهشون دادم ایشون اول نپذیرفتن ولی بااصرارم که قصدم ازدواجه پذیرفتن ولی قبلش همه ی مشکلات خونوادگیشونو گفتن که من درموردشون فکر کنم اول بعد تصمیم بگیرم حقیقتش ازصداقتش خیلی خوشم اومد واقعا هم دوست داشتنیه وروز اول هم گفتن اگر بامن باشن دیگه باکسی نخواهند ازدواج کرد اگر ازدواج کنیم چه بهتر اگر نکنیم که مجرد میمونن چون شرایطارو گفتیم ودوست ندارن دومرد توی زنزگیشون باشه باتوجه به شرایط تصمیم گرفتیم و حتی زمان برای تصمیم گرفتن به من دادن و فکر کردم وپذیرفتم ازشون خواستم ارایششونو کم کنن وواقعا کم وحتی قطع ارایش کردن چادری شدن و واقعا دختر خوب وزحمت کشی هستن ایشون خیلی باصداقت رفتار میکنن ودر طی این چندسال مسیر خونه تامغازه رو ندیدم عوض کنن وهمیشه راهه خودشونو میرن گاهی به دلیل عصبانی بودنم به این بنده خدا گیر میدم وواقعا صبوره تهمت میزنم وخیلی صبوره توضیح میده تااونجایی که بتونه وتااونجایی هم که من لج میکنم میگه من توضیح دادم باقیش خدا ،باتوجه به زیبایی که داره البته معمولیه زیباییش روبه بالا وبیشتر جذاب و دلنشینه خب میتونه ازدواج کنه ولی باهمه ی شرایط به پام مونده حتی بارها که رفتم نموندم باز به پام مونده برگشتم طرفش دوباره میبینم همون ادم صبوره ،خونوادم مشکلات زیادی دارن و از زن برادر شانس نیاوردم و سه زن برادرم افتزاهن وبخاطرهمین میترسم اینم مثل اونابشه هروقتم این زن داداش ها اذیت کردن منم این دختر خانمو اذیت کردم و خلاصه ناراحتیمو سرایشون خالی میکردم ولی همچنان ایشون صبور بارها گفتم تو ازهمه بدتری اینجور اونجور وبه ارامش دعوتم کرده طی این چندسال پیامی و تلفنی باهم هستیم وازنظر دیداری هم خب مغازمون کناره همه و ایشون ازنظر عاشق بودن باعرضه بودن حرف گوش کن بودن عالی هستن ولی چندبار پیشنهاد اینکه تنهایی جایی بریم نپذیرفتن و گفتن اگر جایی پیداکردی برای خلوت وخواسته هات که خدانباشه اطلاع بده وگفتن چراخودنو ازادم هاپنهون میکنیم ولی خدارو درنظر نداریم که هنیشه شاهد براعمالمونه درمورد خونوادمم همیشه میگن اگر قدر خونوادمو بدونم وخالصانه بهشون خدمت کنم عاقبت بخیر میشم حتی پذیرفتن باخونوادم زندگی کنن مهرو طلا مورد خیلی مهمی براش نیست ومیگه اگر خوب باشیم و خوب زندگی کنیم خدا به زندگی همه چی میده اگر خونواده هامون ازرفتارمون راضی باشن خیر میبینیم ولی من همه ش شک دارم بهش چون یه بار یکی مزاحمشون شد والبته میدونم ذره ای رابطه حتی کلامی حرف بینشون نبوده ولی چون چندبار مزاحم شدن ترسیدم خلاصه اینم بگم من خیلی ادم شکاکی ام به همه چیز شک دارم چندساله بپام هستن ازروز اول تاالان صبور زحمت کش دلسوز خونواده شاید باورتون نشه وقتی دعام میکنه واقعا دعاش برام تأثیر داره ووقتی صادقانه باهاش خوبم کاسبیم زندگیم خوبه ولی ناراحتش میکنم حالم گرفته میشه واقعا همه جور تهمتی بهش زدم صبوری کرد اذیتش کردم صبوری کرد اجازه نداده ریالی براش خرج کنم والبته خودمم خسیسم ولی ریالی ام اجازه ندادن براش خرج کنم خیلی صبوره گاهی میبینم که باحرفام همیشه چشم اشکی تاخونه میرن ولی بد نمیشه میگه خدا هرچند دیر ولی یه روزی خوب بودنو جواب میده دوست ندارم بد باشم تاادم میتونه خوب باشه چرا بدباشم خلاصه خوب بودیم و دوباره به زندگی امیدوارش کردم وبنده خدا ازروزی که بامنو شب هاتاصبح بیداره لوازم تزیینی و...درست میکنه میفروشه که جهازبخره و من جلوی خونوادم شرمنده نشم و خیلی زحمت کش وصبورو وفاداره ولی زدم ناامیدش کردم و حتی بلاکشون کردم واقعا راحت بگم نابودشون کردم بهش گفته بودم بهم تکیه کنه ولی دوباره دیوارتکیه گاهو ویران کردم وتوی حرفام گفتم اصلا تودروغگویی و...وفادار نیستی وزن ها همه بدهستن و به علت مشکلات خونوادگی اصلا خودمو میکشم وایشون هم وقتی میبینن من دیر میام مغازه میترسن تلفن خودم که بلاک تماس بودن وایشون باخواهرم تماس میگیرن ازبس نگرانم میشن وخواهرم خوب باهاشون برخورد میکنن و جفتشون صادقانه باهم صحبت میکنن وخواهرم برای چندروز تعطیلی به منزل مااومدن ووقتی ازمن پرسیدن که تصمیمم برای ازدواج چیه گفتم تااخر عمر مجردم چون اززن داداشام بدم میادواذیتمون کردن مجرد میمونم و البته بااین دختر خانم فرداش اشتی کردم و این خانم هم خبر خوشحالی رو به خواهرم میدن و به خواهرم میگن نگران نباش ولی خواهرم خیلی بدرفتار وصحبت میکنن باهاشون ،بنده خدااین خانوم هم واقعا میشکنن خب شاید غرورشو حفظ میکرد به خواهرم زنگ نمیزد خیلی بهتر بود خونواده ی من به همه شک دارن و ازغرور به همه نگاه میکنن واین خانم اصلا ذره ای دورویی بلدنیست وازروی صداقت به خواهرم تماس گرفتن ولی هنوز نگفتن به من که خواهرم باهاشون خیلی بدرفتار کرده و همه ش خوبی خواهرامو میگن واینو واقعا فهمیدم نیتش اینه من به خونوادم بدبین نشم و همیشه باخونوادم خوب باشم تاخیر ببینم بارها گفتم خواستگار نداری و...ولی بااین وجود که میدونم خواستگارای خوبی داشته وداره اصلا چیزی نمیگه وفقط میگه هرکی اندازه خودش داشته وداره ومن میگم تونداری وایشون چیزی نمیگن تامن ناراحت نشم حتی تهمت بهشون میزنم میگم روزه نگرفتی و نماز نمیخونی درصورتی که هم روزه گرفته بود هم نماز میخونه وفقط دراین باره میگن این مورد برای نیازوارامش خودم به خداست واثباتش برای خدامهمه باید به خدااثبات باشم الان هیچکی نمیدونه چه دنیایی برای این دختر باوعده ووعید ساختم و چطور اوارش میکنم هردقیقه
خودش میگه من سیاست و ...بلدنیستم و فقط نیت کردم صادقانه رفتار کنم وخدا کمکم میکنه خدا و دنیا خوبی رو بی جواب نمیزارن
توروخدا چیکار کنم نکنه مثل زن داداشام بدباشه ثابتم بهم شده که ایشون اگر بامن ازدواج کنن که هیچ اگر نکنن دختری نیستن که به مرددیگه نگاه کنن ولی بازم منو به ارامش دعوت میکنن
شماجای من بودیدمثل اول باهاش خوب میشدید
توروخدا کمک کنید ومطلبو توی کانال بزارید من خودم میدونم و خدا میدونه که چطور به این دختر قول دادم و همه شرایطاشم میدونستمو بهش پیشنهادازدواج دادم والان اذیتش میکنم
کمکم کنید ازاینم ناراحتم که غرورش پیشه خواهرم شکسته ولی اینم بگم بنده خدا راهی جز تماس گرفتن باخواهرم نداشته واینم بگم ایشون درتمام این سال ها هرموقع خودم خواستن انلاین شدن هرموقع هم نخواستم انلاین نشدن واقعا وفادار صبور خداشناس و دربرابر عصبی شدنام تهمتام مظلومه ولی چون به دلیل مشکلاتش فروشنده مغازه هست ناراحتم واینم بگم مشتریهاشون نوددرصد خانم و بچه هاهستن وهمه ی مشتریهاشون ازدکتر مهندس ادم عادی به حدی بااین خانم خوبن که واقعا جالبه برام ایشون هیچکی ازشون نمیرنجه والبته میبینم چه صاحبکار بی وجدانی داره بنده خدا خیلی زخمت میکشه