سلام رفتیم خواستگاری دختر خالم که فقط فعلا ببینمش دختر خاله مامانم نمیدونم چی شد یهو رفتیم اتاق و حرف زدیم و هفته بعد عقد کردیم الان یک سال عقدیم ماه بعد هم ازدواج ،،،من همیشه دختر مذهبی و کلیپسی میخواستم ،،دختری که با هم بریم مسجد بریم قم و مشهد ،،دختری که آرایش فقط تو عروسی ها کنه ولی به خودش برسه ،،دختری که عاشق زیارت عاشورا و نوحه و این برنامه ها باشه ولی خانومم هیچ یک از اینا رو دوست نداره و متنفره،،باور نمیکنی آنقدر غرق در خیال بودم و داغ که بعد عقد تازه فهمیدم که هفت تا باجناق دارم و هر روز یه خواهر زن یواشکی زنگ میزنه و زنم رو آموخته میکنن که فلان چیز بگیر ووشو
درسته کار من از اول اشتباه بوده و درست تحقیق و انتخاب نکردم و ووشو
ولی الان چه کنم ،،خانوممدام بلند پروازی میکنه پو توقع ،،برای تولد ساعت گرفتم برای روز زن یه کادو عالی و کلی محبت کردم ولی نشد چون دوست داره صد بار بگی تولدت مبارک راستش دیگه دوسش ندارم البته اون مقصر نیست به قول خودش من نباید میرفتم جلو ،،صد بار بحث کردیم کاش میشد طلاق گرفت ولی نمیشه ،،دیگه
فقط فکر تالار و آتلیه ووشو
یک بار نشد بگه مهم اینه به آرامش برسیم
تو خانوادای بزرگ شده که همش ماهواره و این چیز ها
ن که بد باشن ن ولی خیلی با هم تفاوت داریم
یه ماه دیگه عروسی مون ،،طلاق هم که بگیرم مادرم مشکل قلب داره یه بار به شوخی گفتم گرفت ،،،اونا هم کلی جهیزیه گرفتن کلی خرید کردن خوددم خونه اجاره کردم
ده بار با زنم منطقی حرف زدم دیدم قابل تغییر نیست کاش کمی تحقیق میکردم ،،حالم گاهی ازش به هم میخوره ولی بروز ندادم و تا تونستم بهش محبت کردم ولی نمیشه اونم خیلی اذیت میکنه شده عروسک خواهرانش بدبخت ،،،
خلاصه که تصمیم گرفتم بسوزم و بسازم