زن نفر اول زندگي - مشاوره و دلداری تنظیم خانواده
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
در درد و دل - دلداری
سلام.من فقط طرف حسابم با مرداييه كه فكر ميكنن اگه به خانوادشون فقط محبت كنن و اونا رو به خانمشون ترجيح بدن ميشه مردونگي و بهش ميگن تو زن ذليل نيستي.چقد بايد كوتاه فكر بود و عقب افتاده كه فكر كني اگه به خانمت محبت كني و اگه خانمت نفر اول زندگيت باشه باختي. باور كنيد اگه هواي خانمتون رو داشته باشيد تاثيرش رو تو زندگيتون ميبينيد.مادر شوهرم خيلي وابستس به شوهرم حتي خواهراش ، اين براي زندگي من مشكل ايجاد كرده. خواهرشوهرم همه وقتشو با من و همسرمه در صورتي كه خودش اصلا با خواهر شوهرش ارتباطي نداره حتي مادر شوهرش. توقع داره برادرش كه الان همسر منه كلا با خودش باشه ولي اصلا شوهرشو نميذاره با خانواده مامانش اينا صميمي بشه . خب يكي نيست بهش بگه هر چي براي خودت ميپسندي براي بقيه هم بپسند. شوهرمم بلد نيست مديريت كنه روابط رو و من دارم واقعا اذيت ميشم چون واقعا سخته همش بخوام كنار خانواده شوهرم باشم منم نياز دارم زندگيم خصوصي باشه.

4 پاسخ

0 دوستدار 0 امتیاز منفی
Roz71
اینایی که گفتین ازاردهنده هست

ولی فکر نمیکنم غیرقابل حل باشه

شما با همسرتون صحبت کنین

عوض اینکه به خواهرش بی احترامی کنین یا به همسرتون بتوپید که نمیخوام خواهرت باما باشه

ببا زبون خوب و همراه ناز کردنبهش بگید که دوست دارید بیشتر باهاش تنها باشید

دوست دارید خاطرات دونفره و عاشقونه از باهم بودنتون بیشتر باشه

ازش بخواین از طرف خودش به خواهرش بگه که میخواین دونفری باشین

از طرف شما نباشه که دلخوری پیش نیاد

با حرف زدن قابل حله
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
ازمشاوره کمک بگیر وحساس نشو
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
سلام دوست عزیز. من واقعا شمارو درک میکنم منم باید هر شب برم خونه پدرشوهرم و مادربزرگش و کلا زندگی خصوصی برام قائل نیستن...این خونواده ها خیلی بدن چون کلا حریم خصوصی نمیدونن چیه و همش مهمونی هستن و وقت تلف کردن. امیدوارم خدا نجاتمون بده هرجور که میدونه...
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
سلام عزیزه دلم منم دقیقاشرایطه شماروداشتم ودرک میکنم چقدسخته،من مادرشوهرم به شوهرم میگفت بایدصبحاکه میری سره کاربیای بمن سربزنی شباهم قبله اینکه بری خونه بیای بمن سربزنی واقعاسخته بااین آدماساختن من ۴ساله باهاشون جنگیدم حتی شوهرمم باهاشون بودهروزازسرکاراومدنی میرفت اونجابخاطره اونابامن بحث میکرددعواوکتک کاری،دیگه اینقدباهاش صحبت کردم اینقدبهش توضیح دادم تاجایی که دیگه بی تفاوت شدم دیگه برام مهم نبوددوتایی تنهاباشیم دیگه مهم نبودازسرکارمیادنیادخونه بره خونه پدرش اینادیگه کاربجایی رسیدکه دیدهیچ اختیاری ازخودش نداره اختیاره زندگیش همش دسته مادروخوارشه خودش دیگه ازخودش بدش میومدمیدیدبرادره کوچیکش که مجرده اجازه داره هرجادوس داره بره ولی این که ۳۲سالشه بدونه اجازه مامانش بره مسافرت خانوادش شاکی میشن وبه من بی احترامی میکنن اولین کاری که کردخونرودورکردالانم دیگه اجازه دخالت نمیده بایدتحمل کنی من خیلی گذشت کردم خیلی بخشیدم خانوادشوهروزبه من بی احترامی میکردن همشون حتی نوه هام دیگه بمن بی احترامی میکردن من میگذشتم دیگه شوهرم دیدواقعااین زندگی نیست الان خودش مدیریت میکنه فقط  باهاش صحبت کن ووقتی تنهاهستین یکاری کن اینقدخوش بگذره بهش که نیازبه تنهابودنتونوحس کنه خداکمکتون کنه ایشالا
این بخش مربوط به ارسال سوال - درد و دل و اشتراک گذاری تجارب در مورد روابط عاطفی ، ازدواج و مسائل زناشویی می باشد
...