ب مرز جنون رسیدن - مشاوره و دلداری تنظیم خانواده
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
در درد و دل - دلداری زجرکشیده عالم و ادم

سلام خانمی ۲۴ ساله هستم ک ۴ ساله ازدواج کردم و باهمسرم ۹ سال اختلاف سنی دارم یه پسر ۳ ساله هم دارم همسر ازفامیل های دورپدرم هستن ک متاسفانه بدون شناخت قبلی همون جلسه اول خواستگاری بهشون جواب مثبت دادم و دوسه روز بعد هم رفتیم ازمایش و فوری نامزد شدیم درحد یه هفته و بعد عقد کردیم تو دوران عقد مدام باهم دعواداشتیم چون راهمون دورازهم بود دعوافقط پشت تلفن وقتی پیش هم بودیم خوب بودیم کلا۴ ماه عقدبودیم و من پشیمون ازانتخابم باهمون شناختی ک تزش پیداکرده بودم متاسفانه تودوران عقد بکارتمو از دست دادم و از ترس این موضوع چیزی نمیگفتم ولی مادرم میدید ک همش دعواداریم ولی چیزی نمیدونست اخه جواب دادن بهشون فقط ب خاطر فرار ازخونه پدری بااون شرایط بد بود ازوقتی ب سن بلوغ رسیدم مرتب درحال مقایسه بودم و خانوادم برام تصمیم میگرفتن درمورد رشته دبیرستان رشته دانشگاه پوشش هیچ وق بهم اعتمادنداشتن مرتب وسایلمو میگشتن دنبال اتو بودن یادنبالم میومدن یاتعقیبم میکردن حتی مادرم ک همجنس خودم بود و مرتب فوشم میدادن و ناسزامیگفتن خب اون دوران جهالت اگه باکسی حرف میزدم صدامم ضبط میکردن پشت درفالگوش وایمیسادن ک منو بدن دم کتک سراولین خواستگار ک گفتم نه یه ماه شب و روز کتکم  زدن ک چراگفتی ن جوری ک همه دیگه میدونستن الان ک دعواراه انداختن با منن منم دیگه تحمل نداشتم و ب دومی فورا گفتم بله ک ازاونجا نجات پیداکنم تااینوه اومدیم سرزندگیمون ادنم تو یه شهر غریب و بی ** البته همسرم فامیل هاش و خونوادش دور و برشن من کسی راندارم اوایل خوب بود تااینکه ازارواذیتاش شروع شد جایی نرو باکسی نیا پیش همسایه واینسا توکوچه نرو اشغال بزاردم در میخای جایی بری بامامانم برو تحمل کردم تااینکه یه ماه بعد عروسی فهمیدم باردارم و ازترس غضب خدا بچه رانگه داشتم هیچ وق زندگی نکردم الان بعد ۴ سال شب و روزم جهنمه چون همسرم اززمین و زمان ایرادمیگیره چرااین ایجوره چرااون اونجوره چرا بچه گریه میکنه و یه ادم سنگ دل و بی عاطفه پیشش میشینم میگه پیش من نشین توخیابون دنبالم راه نیا حتی نمیزاره دستشو بگیرم فهمیدم سیگارمیکشه چه قد دعوا مرافه میگه ب توچه ۲۴سالمه هرکی میبیندم میگه ۴۰ سال دارم مرتب پی ازاردادن منو یعنی مته رواعصابم و سوهان روحمه دلم میخاد تموم کنم این زندگی را ولی میگم پسرم چی بعدم کجا برم خونه پدری ک مجبورم کردن شوهرکنم ب کسی ک ازلحاظ فرهنگ صفر بیشعور بی شخصیت بی پول بعضی شبا بافامیلاش میرن دورهمی من تا ۳ و ۴ صب توخونه تنهام با بچه بعدم میگه زنگ ب من نزن نمیزاردم هیچ کارکنم ارایش میکنم بهم میگه باکی قرارداری ارایش نمیکنم میگه قیافتو ببین دوهزاری ب قران تعریف نمیکنم ولی من هم خوشکلم هم همه چی تموم ولی چ حیف ک قدرشناس نیس میگه وظیفته ناراحتی هری خونه بابات شما بگید چیکارکنم تاحالا نشده ی بار ازدربیاد تو ی شاخه گل تودستش برامن بیاره یا ی غذایی ک میپزم بگه دستت دردنکنه یا بگه من خودم بشقاباراکموت میارم رابطه جنسی هروقت ک اون نیازداشته باشه میگه زن ک نباید لذت ببره این مرده جاشم جدا میکنه و میخابه اگه بیمارباشم روبه قبله ی لیوان اب برام نمیاره یا ی دکترنمیبردم مجبورم خودم فرداش بااتوبوس برم تمام مسئولیتای بچه با منه بچه پامیشه میگه جیش منو ازخواب بیدارمیکنه میگه بچه جیش داره ب جنون رسیدم پیش این مرد 

9 پاسخ

0 دوستدار 0 امتیاز منفی
سلام حرفاتو خوندم خیلی ناراحت شدم واقعا نمیدونم چی بگم پیشنهاد میکنم از طریق همین سایت با مشاورای تنظیم خانواده حرف بزنی از مشاورای محترم هم میخوام جواب مخاطباشونو بدن انقد بی تفاوت نباشن دعا میکنم زندگیت زودتر بهتر بشه
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
(2,080 امتیاز)
واقعا دارید چی رو تحمل میکنید؟نگید به خاطر بچه که چون اکه خودش هم بزرگ بشه میگه نباید تحمل میکردید.کارتون هم اشتباه بود به خاطر فرار از دست خانواده ازدواج کردید خودتون رو از چاله انداختید تو چاه.طلاق بگیرید و خودتون رو راحت کنید

حتما هم پیش یک مشاور خبره برید
سلام من این شرایط شما رو تجربه کردم کسی که میگه طلاق بگیر خودش مادر بودن تجربه نکرده خانمی به خاطر پسرت با این مرد بساز اولا طلاق مشکل تو رو حل نمیکنه این مرد بعد از طلاق نمیزاره شما پسرت ببینی و خانواده ات اجازه نمیدن سرپرستی پسرت قبول کنی اگه طلاق بگیری ازدواج بدتری میکنی بایه مرد ازدواج میکنی که زنش طلاق داده ودوتا بچه داره باید بچه مردم بزرگ کنی دوما به این همسرت محبت کن اگه خوب نشد خودت برای خودت زندگی کن کاری کن بهش وابسته نباشی روی پای خودت باش من خودم همه کارای پسرم انجام میدم به خودت برس تا براش عادی بشه توکلت به خدا باشه
بینام
بنظرمن اشتباه همیشه دوطرفه است.چون هیچکس معصوم نیست.حرفهای شما نشان میدهدکه رفتارهای شما هم اشتباه بوده ومنجربه واکنشهای بدی ازطرف مقابلت گردیده.مثلا چراهم خانواده خودت وهم خانواده شوهرت دربیرون رفتن شماسختگیری میکنند؟
شماهم خانواده خودت رامقصر کردی وهم شوهرت را.اصلا به اشتباهات خودت اعتراف نمیکنی
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
ایزدی
دوست عزیز منم یک خانوم هستم زندگی شما سخت هست و تجمل کردن دشوار. اما اینم در نظر بگیربد که باید حرف های همسرتون رو بشنوید. متاسفانه شما و همسرتون مهارت صحبت کردن با هم رو ندارید که باید رو این موضوع کار کنبد . کتاب زنان مریخی مردان ونوسی رو بخونید. و جتما حتما در ابتدا خودتون پیش مشاوره برید و بعد همسرتان رو هم ببرید .

انشالله تمام زندگی ها پر از عشق بخصوص زندگی شما
0 دوستدار 0 امتیاز منفی

اميدوارم خدا نجاتت بده منم شرايط زندگيم شبيه به زندگي شماست خانوادمو نميبخشم فقط ميتونم بگم تنهايي برو پي زندگيت وخودت خودتو خوشبخت كن همين 

0 دوستدار 0 امتیاز منفی
حسین
یک سوالی که برای من مطرح شد؛ این هست که ظاهرا در طول زندگی همه به شما ظلم کردند.

چند احتمال به ذهن میرسه.

یا اینکه رفتار شما بنوعی باعث شده همه با شما به زبان زور صحبت کنند

یا اینکه در ادبیات خود قدری غلو و بزرگنمایی کردید

یا اینکه واقعا بدشانس هستید و اطرافیان منطقی نصیب شما نشدند.

یک احتمال دیگه هم هست و اینکه بدلایل مشکلات ذهنی و فشار های روحی؛ شما قدری بدبین شدید و اینطور تصور میکنید که مورد ظلم هستید.

به نظرم بهترین راه؛ کمک گرفتن از یک مشاور بصورت حضوری هست تا در صورت لزوم اطرافیان شما هم دعوت شوند و مساله بصورت ریشه ای حل یا درمان شود
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
A jfr
سلام،شوهرتون بخاطر اینکه میدونه از پدر و مادر حمایت نمیشید داره سو استفاده میکنه،سعی کن حتما تو اعضای خانوده چه خانواده خودت چه خانواده شوهر یکی رو پیدا کنی که بتونی باهاش درد و دل کنی تا از فشار روحیت کم شه،ولی اگر مهریت زیاده میتونی شما هم اهرم فشاری داشته باشی تا اینطور برخود نکنه،من نمیدونم واقعا بعضیا از انسانیت چی میفهمن،حتما پای نماز دعا براتون میکنم ایشالا که حل بشه
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
اشکذر یزد
سلام وقتتون بخیر انشاالله که حال دلتون خوب باشه همیشه..مطمئن باشید روزهایی که گذشته جبران میشه حالا به هر شکلی چون خدا بندش رو تنها نمیذاره..نظر من اینه حتما حضوری به یک مشاور(خوب)مراجعه کنید و ازشون راهنمایی بخواید و اگر تونستید همسرتونم با خودتون همراه کنید...اگر مشاوره جواب نداد با پیدا کردن یک شغل خوب میتونید مستقل زندگی کنید و ادامه بدید..اگرم تونستید ار خواهر برادراتونیا دوستانتون بجای پدر مادرتون در اینده کمک بگیرید..همیشه به یاد خدا باشید.
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
باسلام و خسته نباشید

زندگی سختی های خودشو داره. طلاق و جدایی اخرین راهه. بنظر اوضات از وقتی پیش خانوادت بودی بهتره. بری دوباره با ی بچه پیش اونا که اوضاع رو خرابتر کردی. صبور باش و سختی های زندگی رو تحمل کن. با شوهرت حرف بزن و خواسته هاتو مطرح کن. سعی کن با گفتگو به تفاهم برسی.

موفق باشی
سلام عليكم خانم
مطالب شما را خواندم و بسيار ناراحت شدم اما اميدوارم كه در اينده زندگى خوبى داشته باشيد. چند نكته به نظرم ميرسد:
اول انسانها در سختى ها كامل ميشوند و بزرگ ميشوند. از سختى ناراحت نباشيد بلكه به دنبال راه چاره باشد. دوم سعى كنيد يك كار هنرى در خانه انجام دهيد تا اعتما به نفستان بيشتر شود و اوقات فراغتان پر شود. مثل خياطى يا گل سازى يا اشپزى حرفه اى و تزيين غذا و كيك پزى يا . . سومفكر كنيد ببينيد چه كارى انجام دهيد شوهرتان خوشحال ميشود و هر روز يك كار بكنيد البته هيچ وقت انتظار و توقع تشكر از شوهر نداشته باشيد. وقتى شما از او انتظار نداريد راحتر كار ميكنيد و در رفتارتان ان را نشان نميدهيد. مردها بهتر رفتار ميكنند. چهارم دعا كنيد خداى مهربان همه چيز را ميليند و ميشنود. دعا يك اسلحه بسيار قوى است. مثلا هر روز يك بار سوره يس را براى رفع گرفتارى بخوانيد. موفق باشى.
.
حرفتون قشنگه ولی یه همچین ادمی میاد و پای صحبت میشینه و منطقی برخورد میکنه ؟
زیاد دیدم از اینجور موردا که خانوما مورد ظلم قرار میگیرن و خیلی احساس بدی بهم دست میده و واقعن باورم نمیشه که یه همچین انسانهایی که نمیشه گفت انسان تو این دنیا باشن
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
(13,800 امتیاز)
 
بهترین پاسخ
با سلام لطفا پس از عضوت در سایت تنظیم خانواده درخواست مشاوره بدید ، مشکل شما و همسرتان با مشاوره حل شدنی است
این بخش مربوط به ارسال سوال - درد و دل و اشتراک گذاری تجارب در مورد روابط عاطفی ، ازدواج و مسائل زناشویی می باشد
...