من ۳۷ ساله و الان دوساله ازدواج کردم .من بعداز خیانتهای همسر قبلیم برای باردوم با مردی که ۵ سال از خودم کوچکتر استازدواج کردم و همسرم تحصیلکرده و خیلی خوب است و عاشق من است ولی متاسفانه اصلا نمیشود با او دردل و حرف زد چون به دعوایی بد منجر میشود.مشاوره همرفتیم ولی فایده نداشت.چون همسرم در کودکی پدرش را ازدست داده و سختیهای بسیار کشیده اعصابی ضعیف دارد و درهنگام خستگی و یا وقتی خانواده اش مشکلی دارد مرتبا دنبال بهانه برای دعوا با منمیگردد ووقتی هم دعوایمان میشود اگر من سکوت کنم بدتر به من توهین و تحقیر میکند و حرفای بسیار بدی میزند که من گریه اممیگیرد ولی او بدتر حرفهای زشت میزند و دعوایمان فاجعه میشود و وقتی هم که جوابش را میدهم به جنگ جهانی مبدل میشود .البته این اخلاق را مادرش هم دارد که او از مادرش به ارث برده و تا هنگامی که مجرد هم بوده مرتبا با مادرش درگیر بوده و به همین دلیل هرحرف من او را به گذشته مادرش میبرد و مرا با او مقایسه میکند.متاسفانه هر رفتار من را با اخلاقهای دیگران که آزارش داده اند مقایسه میکند و ترسهایی دارد که برای من خنده دار و مضحک است مثلا وقتی من به او میگویم تنها خانه مادرت نرو میگوید تو میخواهی مرا از مادرم بگیری تاوقتی مادرم بمیرد تا اخر عمر عذاب وجدان داشته باشم.همیشه به من میگوید تو مغز مرا داغون میکنی در صورتی که خداوند شاهد است من کلامی نمیگویم و مرتب مرا روانی و بیمار میخواند که نمیدانم دلیلش چیست و دو ساعت پشت هم ناله و حرف میزند .وقتی در صلح و ارامش است عذرخواهی میکند.واقعا مستاصل شده ام .او مشاور همنمیرود .به من کمک کنید تا راهی برای نجات زندگی ام بیابم .