سلام پسری هستم ۲۲ ساله
۲ ۳ سالی با یکی از آشناهام دوست شده بودم اولش فقط واسه خاطر تفریح بود ولی کم کم بهم نزدیک شدیم
به هم ابراز علاقه کردیم و و ارتباطمون نزدیک تر شد
رابطمون معمولی بود ام ناراحتی داشت هم خوشی
۱ سالی خانواده هامون خبر نداشتن ولی شک کرده بودن بعد خودش اسرار کرد به خانواده هامون بگیم گفتم باشه گفتیم
خانواده هامون افراد مذهبی هستن بهم گفتن با دخترم چت نکن محل کارش نرو و و و خودشم دختر خجالتی و هرچی رو تو خودش میریخت
خانواده منم زیاد با این ازدواج موافق نبودن تو خونه همش جروبحث داشتم
از همه نوع فشار روم بود کلافه شده بودم خودمو گم کرده بودم
زدم به سیم آخر بهش گفتم به درد هم نمیخوریم بهم میگفت چرا میگفت خودمو درست میکنم ولی من دیوونه شده بودم خسته شدم بودم از این همه فشار از هر دو خانواده
دیگه جوابشو ندادم ولی همیشه هرروز به فکرش بودم عذاب وحدان گرفته بودم بعد ۴ ماه یکم سروسامون گرفتم دستم امانتی داشت گفت بهم بده بعدش من همه چی رو بهش گفتم گفتم مادرت اینا اینطور میگن خانواده خودمم راضی نبود هرروز جروبحث دعوا داشتم تو خونه و و و گفتم معذرت خواهی کردم گفتم میخوام برگردم میخوام همه جی رو درست کنم قبولم نکرد گفت بخشیدمت ولی دیگه نمیخوامت ۶ ماه همه التماسش کردم قبول نکرد الکی گفت یکی دیگه رو دوست دارم
حرفایی میزد که ناراحتم کنه میگفت قبل تو یکی رو دوس داشتم فقط واسه خاطر ی که یادم بره باهات دوس شدم
هرکاری کردم پسم زد
الکی به یه پسره گفت که بهم بگه دوس پسرشه تا من بیخیال شم ولی پسره بهم گفت راستشو گفت
دیگه از اون به بعد ناراحت شدم باهاش حرف نزدم ولی هرروز به فکرشم فکرش از یادم نمیره نمیدونم باید چیکار کنم کمکم کنید
(ببخشید طولانی شد)