اگه احساس میکنی, اونی نیست که دوستش داری.. اونی نیست که کنارش آرامش داشته باشی... اونی نیست که احساس کنی تکیه گاه و پشتت باشه, الان جدا شو
وقتی هرکار میکنی و به دلت نَشسته, ازین رابطه خارج شو
موندن تو چنین رابطه ای بهت آسیب میزنه
من ۳ سال پیش با اصرار خانواده با آقایی عقد کردم (چون از نظر خانواده شرایط خوبی داشت) ولی من از همون اول ناراحت و ناراضی بودم... اونی نبود که من میخواستم... هر وقت به خانواده میگفتم, دعوا راه میافتاد, حرف هامو رو کاغذ می نوشتم و این ور و اون ور قائم میکردم.... شد ۴ ماه, ۷ ماه, ۸ ماه .. همش ناراضی بودم... روحم در کنارش آرامش نداشت .. نمی تونستم احساس صمیمیت کنم ... اصلا نمیدونستم که واقعا دوستم داره یا نه
بالاخره شد یک سال ... تصمیمم رو قاطع گرفتم و بدون اینکه به خانواده بگم ازش طلاق خواستم
گفت من فردا با مادرت صحبت میکنم ببینم چیکار کنیم
گفتم این زندگی منه نه مادرم.. اون نمیتونه برای من تصمیم بگیره
بالاخره راضی شد طلاق رو بده
درسته چند وقت ناراحت بودم, چون احساس شکست تو زندگیم میکردم .. اما بعد اون خیلی آرام شدم, راحت شدم, طبیعت برام زیباتر شد, صبح به صبح خورشید برام زیباتر بود.. الان بعد ۳ سال و چند ماه هنوز از تصمیمم راضی ام... هرچند گاهی پیش میاد دلم برای خوبی هاش تنگ میشه اما هیچ وقت پشیمان نشدم خدا رو شکر
بعد اون قضیه تا مدتی میومدم وسایل هامو جمع کنم, یه نوشتم رو پیدا میکردم.. کتابخونه رو میومدم مرتب کنم, نوشته هامو پیدا میکردم... خلاصه اینکه همون چیزایی که تو ماه اول و دوم نوشته بودم, همونا بعد یکسال هم ادامه داشت و بهش نارضایتی های دیگه هم اضافه شده بود
منظورم اینه که الان اگه نمیخواییش , فکر نکن ادامه بدی درست میشه, تغییر میکنه, میتونی زندگیت رو بسازی ... همین مسائلی که الاتموجب نارضایتیت شده, باقی میمونه و تازه رشد هم میکنه و بزرگتر میشه و در قبالش, صبر و طاقت تو کمتر میشه
موفق باشی