منم همین مشکلو دارم.4ساله ازدواج کردم.
مادرشوهرم پیره و پدرشوهرم بهش محل نمیده و هرجا میخاد بره مادر شوهرم باید شوهر من ببرتش.ماهرجا میخایم بریم اکثر مواقع مادرشوهرم باید باشه باهامون.
خانوادم اگر بیان خونم شوهرم خیییییلی اذیت میکنه منو.و اخلاق خوبی نشون نمیده ک خبیییلی خجالت میکشم جلو خانوادم.و خانوادمم دیگه نمیان خونم.حتی بابام ممکنه مامانمو یه ساعت بیاد بزاره پیشم اونم وقتی شوهرم نیست...اما خودش نمیاد بالا!
مسائلم خیلی گزارش میده...اما چیزایی ک بهش بگم نگو نمیگه!البته فکر میکنم!
وقتی هم بهش میگم فلان چیزو نگو اینقد سوال میپرسه ک چرا نگم ک روانی میکنه منو!
چندبار قصد داشتم طلاق بگیرم اما نتونستم.بخاطر خانوادم.البته خودمم نتونستم دل بکنم ازش.
همه میگن باید سیاست داشته باشی...اما چطوری؟!
من ک هرکار کردم فایده نداشته.فقط دارم تحمل میکنم.اینقد حرص خوردم از دستش ک دارم زخم معده میگیرم.
اگه یه روز پسر داشته باشم هم درست تربیتش میکنم هم این که آویزوون زندگیش نمیشم