حس زندانی بودن - مشاوره و دلداری تنظیم خانواده
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
در سوالات (320 امتیاز)
سلام.من حدود ۴سال ازدواج کردم همسرم خیلی خانواده سنتی داره و خودشم تا حد زیادی ادم حساسیه روخیلی چیزا.مثلا بیرون رفتن خانم یا ارتباط با دوستام.تو این ۴سال همیشه دلم خاسته منم با خواهرام یا دوستام یا حتی تنهایی وقتی حوصلم سر میره یا یه خرید پیش میاد برم بیرون ولی همیشه مخالفت کرده و موقعیم که اجازه داده کلی اخمو تخم کرده که خودم پشیمون میشم.میگه خرید داری با خودم میریم خودشم خیلی وقتا حوصلشو نداره یا پشت گوش میندازه ویا میگه ماکه چیزی لازم نداریم براچی بریم بیرون .موندم چیکار کنم حس میکنم زندانی شدم درحالیکه جاری هام خواهر شوهرام واطرافیانم هیچکدوم مث من نیسن ومن دارم عذاب میکشم.کارمون شده رفتن خونه مامانمو مادرشوهرم.متنفر میشم از خونه ی اونا رفتن و رفتاراش.انگار من زندونیم.به خانوادشم گفتنی مین درس میشه چن سال بگذره.ایا الان زمون قدیمه که من صبر کنم اقا درس شه ؟؟؟؟خسته شدم دیگه ادامه ی زندگیمو دوس ندارم هیچ هدفیم ندارم.کارم شده کارای خونه و بچه.دوس دارم کلاس برم براخودم مشغول شم .شوهرم خودش خیلی معاشرتیه واهل بیرونو مسافرت ولی در رابطه با من اینجوریه .حتی خیلی وقته دوس دارم برم دندون پزشکی نه اجاره میده خودم برم خودشم همش امروز فردا میکنع.لطفا کمکم کنین

4 پاسخ

0 دوستدار 0 امتیاز منفی
تو اگه میل زنذگی داری اینا بهانه است ما همه زندانی هستیم تو این دنیا راست میگی اینقدر خوب باش و ریگی به کفشت نباشه تا شوهرت بهت اعتماد کنه

یک کلمه بهت اعتماد کامل نداره
فکر کنم شما خودت شکاک هستی و نیازه به مشاور مراجعه کنی
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
دوست عزیز تا الان خواستت وبهش گفتی،منطقی بهش توضیح دادی که این شرایط باعث اذیتت شده،شما هم نیاز به معاشرت وحتی تفریح داری بدون حضور ایشون منظورم از تفریح کلاسهای ورزشی هنری،اگر پذیرا نیست به مشاوره مراجعه کنید انشالله که مشکلتون حل میشه
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
عزیزم هیچی نگفتن راهش نیست .کاش همه خانوما یاد بگیرن ازحق خودشون دفاع کنم.یاباهاش حرف بزن یا برید مشاوره .. توازاین زندگی چی میخوای نه اهمیت میده بهت  آزادیت هم گرفته این زندگی؟؟؟
0 دوستدار 0 امتیاز منفی
حقیقتش اینکه میگی چهار ساله یکم عجیبه من خودم شخصا یه ماه هست رفتم سر خونه زندگیم شوهرم منم همین حرفا رو میزد بعضاً شدید تر حتی میگفت به خانوادت زنگ نزن اصلا نرو یه مدت به حرفاش گوش دادم ولی دیدم نمیشه از کارای کوچیک شروع کردم مثل بیرون خرید رفتن بعد کارای دانشگاه بعد زنگ زدم به خانوادم ب خودشم گفتم بعدشم خونشون رفتن تا اینجا که خدارو شکر مشکل خاصی پیش نیومد دوست نداره ولی می‌دونه منم کار خودمو میکنم سعی کردم توعمل انجام شده قرارش بدم بعدشم نشونش بدم که چقدر بااین کارا و بیرون رفتن خوشحال ترم
دقیقا شوهر منم همینطوریه،انگار داری زندگی من تعریف میکنی،شوهرم از دوران عقد اینطوری بود اشتباه کردم جدی نگرفتم بعد ازدواج بدتر شد.میگم بهم شک داری میگه جامعه خرابه درصورتیکه خودش خرابه،حتما باید همه زنای خیابون رو از روبرو و پشت سر خوب نگاه کنه فکر میکنه همه مردا مثل خودشن،همه جا دنبالم میاد تا کسی نگام نکنه.منم حس زندونی شدن دارم بهشم گفتم ولی شکش به همه حتی باباش سرجاشه،تو رو خدا برو مشاور حتی اگه شده تلفنی دور از چشمش از مشاور راهنمایی بگیر.من پونزده ساله دارم تحمل میکنم حالا که به گذشته فکر میکنم احساس پوچی میکنم بخاطر بدبینی آقا نه به آرزوهام رسیدم نه دنیا رو دیدم
این بخش مربوط به ارسال سوال - درد و دل و اشتراک گذاری تجارب در مورد روابط عاطفی ، ازدواج و مسائل زناشویی می باشد
...