تو جلسه ای که اومدن ی سری آشنایی های اولیه بین خونواده ها بود فقط ،خود آقا هم نبودن،
حماقت های خونواده من شامل رفتارها و کارهایی بود و باعث شد من دلیل محکم تری داشته باشم واسه نرفتن پیش خونواده ایشون،
نمیدونم چرا دیگه پیگیر نشدن، ما همدیگه رو همش میبینیم ولی اصلا هیچوقت راجب این موضوع مستقیم صحبت نکردیم آدرس خونه مارو هم یروز ایشون دنبال من اومده بود و خونه رو یاد گرفته بود،
چرا اتفاقا خیلی به این موضوع فک کردم که غرور و شخصیتم خدشه دار میشه چندین بار تا حالا پیامی رو نوشتم و خواستم بفرستم ولی پاکش کردم غرورم جلوم رو گرفت،
رفتارهای ایشون کلا پر از احساس و علاقه ست فقط مستقیم چیزی نمیگه،
نمیدونم بعضی وقتا یجوری رفتار میکنه حس میکنم میترسه از اینکه بخواد بهم نزدیک بشه یا اینکه فک میکنه من دوسش ندارم یا از اینکه اومده خواستگاری من خوشم نیومده ی همچین چیزی
نمیدونم واقعا نمیدونم چرا بعد اینکه خودشون بازم تماس گرفتن و گفتن میایم و دیگه نیومدن اصلا
الان این دیدن های همیشگی این رفتارهای اون آقا احساس و علاقه شون علاقه من به ایشون و تمام چیزایی که پیش اومده باعث شده کلا سردرگم بشم
به خاطر همین میخواستم باهاش تماس بگیرم یا پیام بدم
اصلا نمیدونم چی درسته چی غلط